خانه / اخبار / اجتماعی / شب نامزدی دامن را لکه دار کرد و ناپدید شد /خودم را زود باختم!
مهره مار اصل
شب نامزدی

شب نامزدی دامن را لکه دار کرد و ناپدید شد /خودم را زود باختم!

مادرم می دانست که من روزی خواهم رفت. ولی حتی فکرش را هم نمی کرد که روزی برسد که من بار دیگر مجبور به بازگشت شوم. به قدرت ، نجابت و اعتماد خود بسیارایمان داشتم

به گزارش رکنا، از آن روزی که عطای خانه را به لقایش بخشیدم و تنهای تنها فقط به امید توان بازوهایم و قدرت پاهایم به دامن بی رحم آدمها آمدم، سالهای زیادی می گذرد.

می دانستم که من به مانند “ساحل” و “ساحره” مطیع بی چون و چرای خواسته های والدینم نشد و هیچگاه راضی به زندگی کردن وماندن در ایران نخواهم شد. والدینم می دانست که من درآن خانه جهنمی و در میان آن همه فقر و نداری، طاقت نخواهم آورد.
ولی من در فکر فرار Escape نبودم. دلم می خواست بمانم. می خواستم اگرراه نجاتی هست برای هرچهار نفرمان باشد. میخواستم که نگذارم افراد خانواده ام غرق فقر و رنج همیشگی شوند، ولی چه سود که نشد. من همه تلاشم را کردم، اما نشد! آنها با ثروت وآسایش بیگانه بوده و هیچگاه میلی به سوار شدن بر اسب خوشبختی نداشتند. به راستی چه سخت است زندگی میان آدمهایی که از جنس تواند، امّا با تو نیستند. تنها با تو هم خانه اند ولی هیچگاه همدرد تو نیستند! با توهم کلام اند امّا هرگز با تو هم صدا نیستند!
ولی من هنوز کوچکتر از آن بودم که به توانم حتی اندکی به پایداری و استقامتم در برابر بی رحمی دنیای برهوت، امیدی داشته باشم.
مادر اوایل خیلی اصرار داشت که من هم، هم پای او ، پدر ، ساحره و ساحل منتظر تقدیر روزگار بنشینم تا شاید روزی به آنچه میخواهم رسیده و هرگز حسرت داشته های دیگران را نخورم. اما من متعلق به آن شیوه از زنده ماندن و نه زندگی کردن و همچنین سوختن و ساختن با سرنوشت نافرجام خود، نبودم و می خواستم به هرشکلی که شده روزی بر فراز ابرهای آرزوهایم سوار و بر خورشید خوشبختی خیره شوم.
من باید بال و پر می زدم. باید پرواز می کردم. حتّی اگر بنا به قفس نشینی بود، هم قفس من آنجا نبود. می دانستم و می دانستند من روزی حصارها را خواهم شکست و پاهایم را فراتر از آن همه فقر و سختی خواهم گذاشت و به دنبال دنیای جدید خود، خواهم رفت. امّا نمی دانستم و نمی دانستند چگونه؟!
سرانجام صبر 24 ساله من نیز تمام شد. یک روز صبح لباسم را پوشیده و کیفم را برداشته و خانه ای را که تنها برایم بوی دلتنگی، فقر و تنهایی می داد ترک کردم. وقتی در را می بستم از پشت پنجره تنها یک جفت چشم گریان مادرم را دیدم که به سختی رفتنم را بدرقه می کرد. ولی دیگر برای من همه چیز مرده بود، اکنون تنها من بودم و وسعت بی رحمی این دنیای پهناور. من بودم و من و فقط من!
پس از ترک خانه امان نخستین جایی که برای رفتن به نظرم رسید، خانه ” ژاله ” بود. دوست شهرستانیم که برای تحصیل به تهران آمده بود. پولهایم آن قدر نبود که کفاف هزینه زندگی کردن در خانه دیگری را بدهد. ژاله راحت قبول کرد که هم خانه اش شوم. روز و شب کار می کردم تا چیزی دستم را بگیرد. روزهای گرسنگی، تجربه تازه ای نبود. چون من از پیش همواره فکر همه این سختی ها را کرده بودم و می دانستم که برای دست یابی به یک زندگی ایده آل و رفتن به خارج باید سختی های بسیاری را پشت سر بگذارم.
یک سالی بود که با ژاله زندگی می کردم، وضعم روبه راه شد، زندگی خوشی داشتم، برعکس همه آنهایی که از خانه فراری شده و به گرداب می افتند، من مطمئن بودم که می مانم و تا پایان در برابر التماس ها و نگاههای هوس آلود دوام می آورم. می دانستم که می توانم تنهای تنها بایستم و بگویم می شود تنها زندگی کرد و آلوده نشد.
مادر انگار دلش برایم تنگ شده بود. به قول خودش یک سال گذشته بود تا خانه ی ژاله را یافته بود و حالا، نمی دانم چرا، ولی دلش می خواست بازگردم. این بار اصرار داشت که با او باشم. ساحره ازدواج کرده بود و او برای پر کردن جای خالیش به من احتیاج داشت. به او گفتم که هرگزحاضر نیستم که بار دیگر به نزد او بازگشته و به مانند او و دیگر اعضای خانواده ام، درآن خانه فقرزندگی کنم. به مادرم گفتم که اگر این قدر به ساحره احتیاج داشت، چرا با ازدواجش موافقت کرده است؟ مادر در برابر پرسشم اعتراف کرد که ساحره با میل و رضایت خود ازدواج نکرده، بلکه پدرم اورا مجبور به ازدواج کرده تا شاید با رفتنش، اندکی ازهزینه های زندگی طاقت فرسا و رنج آورشان کم شود.
اگر تا به حال رگه هایی از جنس محبّت هم نسبت به مادر و پدرم، در قلبم مانده بود با حرف آخرش در سیاهی پستی هایش گم شد و از همه آنها به تمامی متنفّر شدم. به گونه ای که دیگر حتی دلم نمی خواست که هیچکدام از اعضای خانواده ام را ببینم.
درس ژاله دیگر تمام شده بود و می خواست که به شهر خود بازگردد. این بهترین فرصت برای من بود. ساکم را بستم و بازهم فقط و فقط به امید توان بازوهایم و قدرت پاهایم، قصد رفتن به کشور ترکیه را کردم، ایران دیگر جای ماندن برای من نبود، چون هیچگاه دوست نداشتم که بار دیگر وسوسه شده و به زندگی نکبت بار در کنار خانواده ام تن در دهم.
این بار با تمام وجود می ترسیدم. معطل نکردم. تمام سرمایه چند ساله ام را برداشتم تا خرج سفر کنم و به خوبی می دانستم که سرمایه ام برای مسافرت تا بیشتر از ترکیه نخواهد رسید. پولهایم در ولخرجی های رفتن، روز به روز کمتر از گذشته می شد. یک روز باید به ” آرمین ” پول می دادم تا مرا به ” شوآن ” معرفی کند و روز دیگر به دکتر که بدون چشم داشتی برای من برگه عبور را امضا کند.
باید انواع نگاهها و لبخندهای هوس گونه را تحمّل می کردم، ولی اگرحتّی می مردم، هرگز نمی گذاشتم که هوس رانان روزگار، به شیوه های گوناگون از من سوء استفاده کرده و مرا در لجن زار گناه فروببرند.
آنها می دانستند که من هراندازه پول برای هزینه سفر بخواهند، می پردازم ولی هیچگاه در برابر خواهش های پلیدشان سکوت نخواهم کرد. چه شبهای سختی بود، وقتی تا لب چشمه می آمدند و تشنه برمی گشتند. آنقدر کینه در قلب کثیفشان رسوب می کرد که حاضر بودند مرا با دستهای خودشان خفه کنند. هی امروز و فردا می کردند و پیوسته به من وعده ها ی سرخرمن می دادند وبه عمد قیمتهای مدارک عبورقاچاقی را نیز، دو برابر حساب می کردند، ولی من با تمام قوا و قدرت وصف ناپذیر در برابر همه ناملایمات آنان ایستاده و مقاومت کردم تا این که سرانجام بر اهریمنان پیروز شده به مرز ترکیه رسیدم.
پاهایم که به خاک ترکیه رسید، تازه نفس راحتی کشیدم. سرانجام تمام مشکلات سپری شد، ولی برای من گویی تازه همه چیز از نو شروع شده بود. شاید اینجا دیگر سایه ی شوم فقر خانواده خود را هیچگاه حس نمی کردم، ولی یک دنیا بی رحمی مردمان کشورغریب، انتظارم را می کشید.
چند روزی دنبال کار گشتم. هیچ کار شرافتمندانه ای نبود که جوابگوی، این همه صبوری ام باشد. من در ترکیه هیچکس را نمی شناختم. درآنجا هیچ دلی آنقدر بزرگ نبود که جای کس دیگری غیر از خودشان را داشته باشد. نگاهها سرد، دستها رنگ هوس و… ولی چاره ای نداشتم، من باید در ترکیه مانده و در برابر مشکلات پایداری می کردم، زیرا آمده بودم تا به هر قیمتی که بود، برای همیشه بمانم و دیر یا زود به آرزوها و آرمانهای زندگیم برسم!
در همان روزهای خستگی بود که ” لیدا خانم ” زنی بلند قد با چشمان میشی رنگ و نگاهی مهربان، امّا سرد را دیدم. توی یک فروشگاه بزرگ کار می کرد. وقتی شنید که دنبال کار می گردم، دستم را گرفت و لبخند زد و این یعنی امیدی تازه، گفت که او هم ایرانی است و اگر کمکی از دستش بربیاید درحقّم هیچ کوتاهی نخواهم کرد.
لبخندش آرامش عجیبی هدیه ام کرد، به سینه اش تکیه دادم و حس کردم می توانم اگر روزی زمین خورد،م به امید قدرت پاهای او برخیزم. فکر میکردم حالا توان بازوهایم ده برابر شده و می توانم هنوز هم بایستم و بگویم نه!
چند روز بعد با معرفی لیدا درهمان فروشگاه، فروشنده شدم. لیدا خانم با پولهای باقی مانده و کمک های اهدایی خودش برایم به آسانی خانه ای اجاره کرد. محبّت هایش آنقدر ناگهانی و صادقانه بود که من حتّی لحظه ای هم به فکرم نرسید که این همه ایثار او آیا تنها به خاطر ایرانی بودنم و یا چیز دیگری بوده است؟
در ترکیه زندگی را از سر گرفتم و روزهایم همچنان با فروشندگی در آن فروشگاه بزرگ، می گذشت. گویی دوباره آفتاب خوشبختی ام می خواست ابرها را کنار بزند. دوباره زندگیم داشت روبه راه می شد. یک خانه، یک زندگی ساده و یک کار خوب، درست همان چیزهایی که همیشه آرزوی داشتن آنها را داشتم.
دلم می خواست جایی باشم که اگر شبها مجبورم از کنار خانه ای بگذرم که صدای فریادهای مستانه ای دارد، حداقل چشمم گلدسته ی مسجدی را نیز ببیند که در انتظار موذنش روز و شب را می پیماید. می خواستم در کنارهمه کثیفی ها و آلودگی ها، وجود پاکی را نیز تجربه کنم، ولی دریغ و صد افسوس که هرگز نمی دانستم روزهای مه آلود و رنج آور زندگی همه طراوتش به مه سنگینش بسته است و اگر ابرها ی رنج به تمامی کنار روند، جهنم پلیدیها، آدمها رابه ناگاه غرق خواهد کرد و رنج و خوشی، فقر و ثروت، دوری و دوستی و همه فراز ونشیب زندگی، در کنار اجتماع ضدیّت خود، معنا می یابند.
دریک روز بعد ازظهر پاییزی، به مانند روزهای دیگر، هنگامی که فروشگاه تعطیل شد، لباس پوشیدم تا برگردم. به ناگاه لیدا خانم را دیدم و به شام دعوتش کردم و او این بار برعکس همیشه که ازآمدن سرباز می زد، دعوت مرا پذیرفت. در راه سکوت کرده بود. وقتی سرمیز شام نشست، دیگرمجبور شدم که سکوت را بشکنم.

– خیلی خوش اومدین لیدا خانم.

– خواهش می کنم دخترگلم. ما باید در این کشور غریب بیشتر به فکرهم باشیم. آخه ما که جز همدیگه اینجا کس دیگه ای رو نداریم.

– شما خیلی به من لطف میکنین لیدا خانم، اما من نمیدونم چه جوری میتونم این همه محبّت شما رو جبران کنم.

– احتیاجی به جبران نیست. من این کار رو فقط به خاطر خودت کردم.

و من آن شب بیش از پیش به لیدا خانم ایمان آوردم. به پاکی و مهربانیش، به این که اگر خدا خانه ام را پر از سیاهی کرد، حداقل دستان گرم فرشته ای را به یاریم فرستاد تا جبران آن همه دربه دری و تنهاییم باشد.
آن شب از لیدا خانم خواستم که پیشم بماند، ولی بهانه آورد که نمی تواند. گفت پسرش قرار است چند روز دیگر برگردد و باید همه چیز را برای ورود او آماده کند.
چند روز بعد لیدا خانم از جشنی برایم گفت که به خاطر ورود پسرش قرار است برگزار کند. از من خواست که من نیز به آن جشن بروم و بسیار اصرار کرد که در جشن ورود پسرش، شرکت کنم تا جایی که دیگر برای رفتن به مراسم جشن، هیچ جای تردیدی برای من وجود نداشت و من به ناچار دعوت او را پذیرفتم.
این در واقع اوّلین مهمانی Party عمومی من در ترکیه بود. برایم مهم نبود مهمانی کجاست یا برای کیست؟! همین که لیدا خانم آنجا بود برای من کافی بود. حضورش برایم، همیشه ایام آرامش بخش بود و دستهایش همواره به اندازه همه کوههای دنیا، کوله باری از استوار و استقامت را برایم به ارمغان می آورد.
بهترین لباسم را پوشیده و به مهمانی رفتم. لیدا خانم به افتخار ورود پسرش، قشنگ ترین جشن را گرفته بود. وقتی به خانه اش رسیدم، با گشاده رویی به استقبالم آمد و بعد مرا به معرفی جوانی برد که گوشه ای از سالن ایستاده بود.

– ایشون “سایه” هستن. دختر بسیار خوبیه!

جوان چشمان روشنش را به چشمانم دوخت. رنگ خاکستری چشمانش چیزی را در دلم فرو ریخت. لبخند زد. حتّی آن خاکستری های رنگ روشن چشمشم هم خندید.

– از آشنایی تون خوشحالم.

آرامش صدایش آرامشم را برهم زد.

– خواهش می کنم. منم خوشحالم. راستش…

جوان سرش را تکان داد منتظر جواب بود. لیدا خانم خندید و گفت:

– خب، تا شما بیشتر با هم آشنا بشین، من برم به مهمونا برسم.

لیدا خانم که رفت ” ایلیا ” به صندلی های کنارش اشاره کرد و گفت:

– مایلید بنشینیم و بیشتر صحبت کنیم!

مثل جادوی جادوگر پیر ایستاد. با جذبه نگاهش نشستم. واژه هایش در سرم طوفان به پا کرد. صدایش موسیقی سالن را انگار میان ضبط خفه می کرد. گرمی دستانش، آرامش نگاهش و از همه مهمتر جذبه خاکستری چشمانش، به تمامی روحم را مسخ کرد.
من گم شدم. همان شب گم شدم. وقتی نیمه های شب سالن خالی شد و من مجبور به رفتن شدم، گویی قلبم میخواست ازجا کنده شود. بلند شدم. ایلیا هم بلند شد. لیدا خانم اصرار کرد که بمانم ولی من باید می رفتم. حتی اگر خودم هم نمی خواستم.
وقتی از خانه لیدا خانم بیرون آمدم، انگار گوشه های روحم را به آن خانه پیوند زده بودند، هرچند که من با تلاشی بیهوده، پیوسته سعی داشتم تا رشته های پیوندم با آن خانه را یکی یکی از یکدیگرجدا کرده و به وادی فراموشی سپرده وحقیقت را بر خلاف آنچه بود، جلوه دهم.
یک هفته ازمیهمانی آن شب گذشت و من و ایلیا دیگر با یکدیگربسیار دوست شده و رابطه برقرار کرده بودیم، به گونه ای که دیگر بیشتر روزهای خود را با یکدیگر سپری می کردیم. لیدا خانم نیز از روابط ما با یکدیگر باخبر بود و شاید به خاطر همان اعتمادی که به من داشت و من هرگز از آن سوء استفاده نکرده بودم، پیوسته به آمدنها و رفت هایمان تنها لبخند می زد.
ایلیا چیز زیادی از خودش نمی گفت. حرفهایمان بیشتر درباره روزمرگی هایی بود که شاید تا به حال حتّی مجال فکر کردن درباره شان را هم نیافته بودیم. روزها به این دلداگی شیرین می گذشت که یک روز سرانجام ایلیا پس از کلی مقدمه چینی، به من پیشنهاد ازدواج داد. هیچگاه باورم نمی شد، روزی این پسر خوش قیافه تحصیلکرده، به من فروشنده دور از خانواده، اینچنین با شوق، پیشنهاد ازدواج بدهد. بدون معطلی موضوع را به لیدا خانم گفتم و او بر عکس انتظارم خندید و گفت:

– خب تو چی گفتی؟!

– من؟! گفتم باید فکرامو بکنم.

– حالا فکراتو کردی؟

– نه! یعنی به… می خواستم نظر شما رو هم بدونم.

– این که موافقم یا نه؟!

– هم این و هم این که چرا من؟!

– خب، این رو خودت باید بهتر بدونی. او سالها اروپا و آمریکا رو گشته، اون قدر سیاهی دیده که دلش برای سپیدی تنگ شده، دلش می خواد با زنی زیر یه سقف زندگی کنه که مثل اونایی که تا حالا دیده، نباشه. اون انتخاب خودشو کرده و به نظر من هم انتخاب درستی بوده است. من تورو می شناسم. توبه راستی همونی هستی که لیاقت ایلیای منو داری!

– من؟… آخه…!

– خودتو دست کم نگیر. تو از اون خونه تو ایران؛ ازاون همه بدبختی، تونستی تا به اینجا برسی. به پشت سرت نگاه کن. راه کمی نبود. ساده هم نبود ولی تو اومدی. همین خودش خیلیه! این گونه نیست؟!
سرم را تکان دادم. او حقیقت را داشت می گفت، من اگر قهرمان نبودم، حداقل شجاع بودم. خیلی شجاع! زیرا درآن شرایط خطرناک، تنهایی تا کشورغریبه سفر کردن و سالم ماندن کارهر کسی نبود.
بعد از چند روز به پیشنهاد ازدواج ایلیا، پاسخ مثبت دادم و بعد از مدتی لیدا خانم نیز ترتیب برگزاری یک جشن نامزدی با شکوه را برایمان داد.
فکرمی کردم که پس از تحمّل سختی های بیشمار، سرانجام دیگر روزهای خوشی را که در ایران پیوسته یک عمر انتظارش را می کشیدم، به یکباره در ترکیه به دستم آورده ام. با خود می اندیشیدم که به راستی این پاداش صبر و تلاشم از سوی پروردگار مهربان و بخشنده است. امّا من خود را بسیاردست کم گرفتم. همان روزهای اول نامزدی چنان خود را باختم که…
ایلیا عازم سفر بود. می گفت چند روز بیشتر طول نمی کشد. هنگام بدرقه او چه اشکها که نریختم. می گفت دلش برای من و مهربانی هایم تنگ خواهد شد. چهار ماه گذشت واز ایلیا خبری نشد. لیدا خانم می گفت برمی گردد نگران نباش و وقتی چهار ماه بی خبری جای خود را به یکسال داد، باورم شد که ایلیا دیگرهرگز بازنخواهد گشت! لیدا خانم می گفت:
” من به تو گفته بودم که پسرم دختر سهل الوصول نمی خواد. تو اشتباه کردی خودت رو در اختیارش قرار دادی! ایلیا برای همیشه رفت و گویی که او تنها چون شبهی بود که من اندکی حسش کرده بودم.
هنگامی که ابرهای رویا های عاشقانه کنار رفتند ، آفتاب حقیقت آنقدر تند و تیز به خانه ام تابید که همه خوشبختی ام در میان شعله هایش سوخت، ایمان آوردم به این که ایلیا نیز وقتی که قصد داشته است مرا با افکار واعمال پلید خود آلوده کند، هرگز به این فکر نمی کرده که آلوده کردن دختری که این همه سختی را پشت سرگذاشته و هیچگاه خود را درآوردگاه حوادث Accidents روزگار نباخته است، به این آسانی باشد! به راستی که چه ساده لوحانه اسیر سراب افکار پلید و شیطانی او شده و دامان عفّت خود را به گناهی نابخشودنی، آلودم.
بعدها فهمیدم که ایلیا  هیچ نسبت فرزندی با لیدا خانم ندارد بلکه او زن شیادی است که خود عضو یک شبکه فاسد جنسی می باشد که در برابر گرفتن مقداری پول ، تنها کارش فریب دختران مهاجر و معرفی آنان به مردان هوسران است تا انواع استفاده های نامشروع را از آنها ببرند.
آفتاب حقیقت ناباورانه تیغ کشید و حصارخوش باورهای عاشقانه ام را یکی پس از دیگری شکست و فرو ریخت و ابرهای تیره زندگی برایم مجسمه ایلیایی را ساختند که دیگر شیطان Evil انسانیتش را به حراج گذاشته بود!
باید به هر قیمتی که بود، به وطن خود و به همان خانه، نزد والدینم ، ساحره و ساحل، باز می گشتم. به همان زندگی پر از رنج امّا پراز احساس خود، چون آنجا دیگر جای ماندن برایم نبود، ای کاش از آغازمی دانستم که روزهای ابری اگر روزی خورشید را برای آدمی به مهمانی بخواند، چه نقشه شومی را برای نابود ساختن او در سر خود می پروراند! به راستی خود کرده را تدبیر چیست!؟

نظر کارشناس روانشناسی، مشاوره و مددکار اجتماعی:
چه بسیار افرادی که برای آیندۀ بهتر و زندگی زیباتر و برخورداری از شرایط برتر و بالاتر راه مهاجرت را برمی گزینند. اما متاسفانه اکثریت آنها، مطالعه و بررسی دقیق و عقلانی نسبت به مشکلات و چالش های کمرشکن زندگی پس از مهاجرت نداشته و فقط با نگاه احساسی و کوتاه مدت اقدام به مهاجرت می کنند.

متاسفانه بیشتر مهاجران ، به دلیل آن که تاب تحمل مشکلاتی را که پس از مهاجرت گریبان گیر آنها خواهد شد را ندارند، زندگی شان در کشور بیگانه دست خوش صدمات جبران ناپذیری خواهد شد.
آنها پس از سختی های بسیار و گاه بریدن از تمام ریشه هایشان از کشورشان جدا شده و در صورت تحقق مهاجرت ، تازه متوجه می شوند که در دنیای وهم آلود خود، مدینه فاضله ای را برای خود ترسیم کرده بودند که در حقیقت این گونه نیست.
مهاجرت پدیده پیچیده‌ای است که با زمان، فرهنگ و شرایط اقتصادی در ارتباط است. مهاجرت به عنوان یک نوع تطبیق و سازگاری اجتماعی در پاسخ به نیازهای، اقتصادی، اجتماعی و تحولات فرهنگی که از جریان تغییرات جمعیتی ناشی می‌شود و در سطح محلی، ملی و یا بین‌المللی پدید می آید.
مهاجرت تصمیمی ساده و روشن، که آینده‌ای مشخص پیش روی مهاجر قرار دهد نیست. شناخت بیشتر افراد مهاجر، اثرات محیط بر مهاجران و همچنین اثرات مهاجران بر محیط جدید در قالب آثار و پیامدهای مهاجرت، به درک بیشتر ما از پدیده مهاجرت خواهد انجامید.
مهاجرت ها‌ زمینه لازم را برای تغییرات فرهنگی-اجتماعی و حتی سلسله مراتب ارزش‌ها را در افراد پدید می آورند و در نتیجه تغییرات در مناسبات و آداب و رسوم فرهنگی، اجتماعی و ناهمگونی در هنجارهای فرهنگی، اجتماعی و دینی مهاجران را در پی دارد.
اثرات منفی یا مثبت مهاجرت بر مهاجران یکسان نبوده و ممکن است متغیرهای گوناگون همچون تحصیلات، شغل، میزان درآمد، سن، مدت اقامت، فاصله محل سکونت نسبت به مقصد و…. به میزان‌های متفاوت برآنها تأثیر بگذارد.

نویسنده: ” سید مجتبی میری هزاوه” خبرنگار اداره اطّلاع رسانی معاونت اجتماعی فرماندهی انتظامی استان مرکزی

خریدکاندوم-خرید-کاندوم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *